۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۱, یکشنبه


به نام خداوند بخشنده مهربان   حامد جان سلام
دوم ارديبهشت 1364 تولدت بوده عزيزم اولين سال است كه تو در كنار خانواده نيستي ولي جاي تو تا زماني كه پيش تو بيايم در قلبم هميشه سبز است پسرم نمي داني كه چطور نبودنت را تحمل كنم وقتي به ياد تو مي افتم بي تاب مي شوم ولي خدايي كه به بزرگي و مهرباني اش ايمان دارم به من آرامش مي دهد و خودم را به جاي مادران داغدار مي گذارم به خصوص مادران جوانان جنبش سبز كه تو هم يك جنبش سبزي بودي يك آزادي خواه بودي قلبت براي جوانان آزادي خواه مي تپيد جواناني كه توسط عده اي فرصت طلب كه به دنبال مقام و پول بودند در خونشان غلتيدند به ياد مادر سهراب اعرابي و ندا آقا سلطان و ديگر جوانان به خون غلطيده ما هميشه مي گفتي مامان مادر سهراب اعرابي لباسهاي سهراب را توب بغلش مي گرفت شبها توي خانه راه مي رفت و اشك مي ريخت و نمي دانستي كه روزي هم مادر تو اين كار را با لباسهاي تو و دفتر و كتابهاي دانشگاهي ات  انجام مي دهد چون مادرت هم نمي دانست كه سرنوشت روزي هم به سراغ او مي آيد پسرم من هنوز هم نمي دانم تو چگونه رفتي هنوز برايم مبهم است تو كه روز رفتنت وقتي كه به تو زنگ زدم كه از آژانس به خانه بيايي و اينترنتي را كه ثبت نام كرده بودي برايت وصل كنند وآمدي گفتي مامان امروز پليس راهنمايي رانندگي در خيابان سناباد مرا 13000 تومان جريمه كرده به خاطر مسافري كه به منزل خود رفته بود و تو زنگ منزل را زده بودي تا برگردد و دوبل پارك كرده بودي به مدت چند ثانيه و خيلي ناراحت بودي تو كه با زحمت پول بدست آورده بودي و قرار نداشتي ساعت يك ربع به اا صبح آمدي خانه و يك ربع به 1 بعد از ظهر از منزل رفتي گفتم مادر نرو گفتي يكي دو سرويس ديگر براي آژانس كار كنم به من چيزي نگفتي ولي حدس ميزنم مي خواستي جبران جريمه ات را بكني گفتي مامان اگر چيزي لازم داشتي زنگ بزن و تا ناهار بر مي گردم و گفتي نوشيدني هم مي گيرم ساعت 5/1 ظهر از آژانس زنگ زدن گفتن خانم حامد آقا تصادف كرده وقتي رفتم سر صحنه تصادف تو نبودي اورژانس تو را به بيمارستان برده بود ولي ماشين هيچكار نشده بود با كسي هم تصادف نكرده بودي وقتي به بيمارستان رفتم فقط گفتن خانم دعا كنيد و چيزي نمي گفتن و ساعت 14/2 دقيقه اعلام فوت كردن ولي هر چه ميگفتم پسر من چه بلايي سرش آمده مي گفتن ما هم نمي دانيم ولي يكي از پرسنل بيمارستان گفت ما هم به مرگ پسر شما مشكوكيم و ارجاع ميدهيم به پزشكي قانوني عزيز دلم هنوز هم مرگ تو را طبيعي نمي دانم و از خدا ميخواهم اگر كسي مقصر است فقط رسوا شود شايد اگر مقصر معلوم شود ببخشم نمي خواهم داغ كسي ديگر را در دل خانواده اش بگذارم چون داغ تو مرا خيلي آشفته كرده است چون مي دانم كه تو يك ورزشكار بودي يك فوتباليست بودي كه توي تيم دانشگاهت بازي مي كردي عزيزم دوستهاي تو خيلي بدتر از من آشفته شدند  گاهي وقتها من به آنها دلداري مي دادم حامد جان ايمان دارم كه جاي تو خيلي بهتر از اينجاست چون اين دنيا مانند قفسي برايت بود و تو آزاد شدي و پيش خدا رفتي  و پيغام دوستانت را براي خدا بردي عزيزم برايمان دعا كن چون تو خيلي پاك بودي و از زماني كه به سن تكليف رسيده بودي به اعتقادات مذهبي ات پايبند بودي حامد جان چه حكمتي بود كه تو در محيط روشنفكر دانشگاهي پا به عرصه دنيا نهادي زماني كه پدرت ادامه تحصيلش را بعد از انقلاب فرهنگي به انجام مي رساند و تو در بهار به دنيا آمدي در محيط دانشگاه  و در بهار و در ساعتي كه به دنيا آمدي با دنياي مادي وداع كردي و ما را به سوگ نشاندي  و ما را براي هميشه داغدار كردي تو هميشه مي گفتي بايد عرض زندگي زياد باشد نه طول زندگي تو به آرزوي قلبي ات رسيدي       والسلام

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲, جمعه


به نام حضرت دوست كه ناجسته اش يابند و ناديده دوستش دارند
سلام و صدها سلام نثار تو عزيزترين عزيز دلم حامد جان حدود 11 ماهه كه ديگر خانه مان رنگ خاموشي به خود گرفته و ديگر از آن همه شادي و خنده خبري نيست ولي چه كنم پسرم بايستي زندگي را ادامه داد امروز دوم ارديبهشت 1390 روز تولدت مبارك باد ولي عزيز بهتر از جانم به خدا قسم آنقدر در دلم غم جمع شده كه ديگر توانايي تحمل را ندارم ولي فكر مي كنم آدم خيلي بي خيالي بايد باشم كه تا به حال زنده مانده ام ولي از خود كه بگذرم وضعيت مادر غمديده ات است كه هيچوقت فراموشت نكرده و روز به روز حالش بدتر مي شود مادرت و خواهرت و برادرانت سعيد و وحيد تولدت را تبريك مي گويند چرا كه تو در محيط علم يعني دانشگاه متولد شده اي و در محيط دانشگاه هم از دنيا رفته اي واقعا در هر دو حالت هم خيلي عجله كردي فكر كنم خداوند باريتعالي نيز دوست داشت كه به سمت او بروي و من لياقت داشتن همچين پسري را نداشته ام حامد جان هيچوقت خاطرات با هم بودن را فراموش نمي كنم و هر روز صبح و ظهر و شب با قطره اي اشك در درون با ياد تو روز را آغاز مي كنم و آخر شب با ياد تو به خواب مي روم اميدوارم من كه از تو راضي هستم تو هم از من راضي باشي و در پيشگاه خداوند بزرگ درجه بسي والايي داشته باشي پدر داغدارت غلامحسين دادگستر 2/2/1390

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

دلم تنگه

دلم تنگه .....
دلم تنگه......
دلم خیلی برات تنگه برادر جان....حامد جان
میدونی رفتنت با ما چه کرد .بعد از رفتنت کمرم شکست ،شادی از زندگیم رفت.
بدون تو لبخند برام بی معناست.حسرت دیدنت مثل یک پتک هر روز صبح که از خواب بیدار میشم رو سرم کوبیده میشه،انگار میخاد بهم یادآوری کنه که دیگه تورو نمیبینم.
از وقتی پرواز کردی شادی از دل بابا و مامان خواهر و برادرات رفته ،از دنیا بیزارم از رنگ و لعابش از همه چیزش وقتی تو نیستی دنیا چقدر بی ارزشه .وقتی تو بودی ،وقتی باهات حرف میزدیم ،وقتی می خندیدی ،وقتی حتی دعوا میکردیم باز هم شاد بودیم و از اینکه باهمیم .اما حالا ................
خدایا دارم دیوانه میشم.طاقت دوریت رو ندارم داداش جانم .چرا به خوابم نمیای.ازم دلگیری .اشکال نداره حداقل به خواب بابا و مامان بیا.دلشون از دوری تو داره میترکه.چهرشون خسته و غمگینه .حامد جان توکه عاشق بابا و مامان بودی میدونی چه دردیه که غم و غصه رو تو نگاه و صداشون ببینی.میدونی غم رفتنت کمر من و سعید رو شکست.میدونی خواهرت چی میکشه .میدونی چه روزهایی رو داریم میگذرونیم.حالا هر وقت مثل قدیمها بخوایم شش نفری دور هم جمع شیم باید بیایم سر خاکت،میفهمی سر خاک تو.تویی که شادی و نشاط و روحیه خونه بودی حالا برای دیدنت باید بریم بهشت رضا سر خاکت .مگه تو چند سالت بود که این داغ رو دلمون گذاشتی.
داداش جانم.حامد جان.بغض گلوم رو گرفته .امروز به یادت خیلی گریه کردم.پریشب هم با مامان پشت تلفن بازهم به یادت گریه کردیم.
خدایا ،پروردگارا صدام رو میشنوی.من از تو هم گله دارم .خدا جان عزیز ترین کسمون رو ازمون گرفتی.شادی خونمون برای همیشه رفت.
خدایا .دلم میخواد تو بیابون باشم و بلند صدات کنم .خدایا برادرم داداشم پشت و پناه مامان و بابام از پیشمون رفت .
دلم تنگه......
دلم تنگه برادر جان دلم تنگه
شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود
شب بی تو شب بی من شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از ما بود

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

حادثه

بعضی وقتها در زندگی اتفاقاتی میافته که شاید حتی در کابوسهامون هم فکر نمیکردیم که یک چنین اتفاقی برای ماهم بیفته.همیشه عادت داریم فکر کنیم حوادث که هر روز تو سایتها و خبرگزاریها و روزنامه ها و. . . می افته مال دیگرانه.خودم همیشه اینجوری فکر میکردم وقتی خودم از یک تصادف جون سالم به در بردم وقتی پدرم پس از یک سکته و متعاقبش ایست قلبی سالم برگشت خدارا خیلی شکر میکردیم .در واقع فکر میکردیم سرانجام حوادث برامون به خیر میشه.این تصور در واقع تصور تقریبا بیش از 90 درصد مردم دنیاست.اما. . . . . .
وقتی خودت تو دل یکی از این حوادث قرار بگیری میتونی حال دیگران رو بهتر بفهمی.تو این یک سال بعد از انتخابات مادران و پدران و برادران زیادی رو یا دیدیم یا در موردشون مطلبی خوندیم که از داغ پر پر شدن جووناشون مینالیدن و به ظاهر باهاشون سعی میکردیم همدردی کنیم ولی در واقع تا عزیزی رو از دست ندی حال داغ دیده رو نمیفهمی.
امروز 17/4/89 به همراه پدر و مادر و خواهر و برادرم رفتیم سر خاک حامد جان.فردا و پس فردا هم که تعطیل بود و بهشت رضا غوغا .دقیقا 42 روز از رفتن برادری که یک عمر خاطره باهاش داشتم و هنوز احساس میکنم داغش مثل روز اول تازه است میگذره ،نمیدونم چرا تا نزدیک بهشت رضا میشیم سیل اشکام شروع میشه ،باور کردن اینکه برادری که سالها همبازیت بوده رفته به زیر چند خروار خاک از هر زجری در دنیا بدتر و وحشتناکتره.
یک نکته مهم در زندگی داشتن دوست خوبه که یک نعمت بزرگه ،حامد دوستانی داشت که من خودم شخصا به حامد و دوستاش حسودیم میشه .دوستانی که کمتر از من که برادرش هستم اشک نریختن که شاید بیشتر از ما هم ناله کردن و از اون مهمتر مرهمی شدن بر زخم دل پدر و مادرم که با دیدن اونها اندکی روحیشون رو بدست آوردن.به همین خاطر از تمام دوستان حامد جان و بچه های دانشگاه به ویژه آقا وحید و خانوم گلش،آقا فواد عزیز و محسن جان به همراه خواهر محترمش واقعا تشکر میکنم و دست مریزاد میگم الحق دوستی رو برای حامد جان کامل کردین.
الهی به ما لیاقت پیدا کردن درست ترین راه زندگی رو عطا کن.


۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

زندگي

34 روز از رفتنت گذشت.34 روز غم وغصه.نميدونم منو ميبيني يا نه؟دلم خيلي برات تنگ شده.حالا كه رفتي فكر ميكنم زندگي همش يك توهم ،توهم خوشبختي .تو تمام سالهايي كه با هم بوديم از كودكي و نوجواني و جوونيمون كلي لحظات خوب و شيرين با هم داشتيم.خاطرات فوتبال بازي كردن و استخر رفتن نو نوجووني.خاطره هاي مسافرت به روستاي مامان و بابا ،شبهايي كه همه دور هم توخونه خاله يا عمه مينشستيم و ميگفتيم ميخنديديم و خوش بوديم.دوراني كه با هم پلي استيشن بازي ميكرديم و چقدر شاد بوديم و خوشحال...اما تو انقدر ناگهاني رفتي كه حالا فكر ميكنم تمام اون لحظات يك توهم بود و چه توهم كوتاهي.حالا ميفهمم كه كوتاه بودن عمر يعني چي.وقتي فكر ميكنم از زمان سربازيم تا زماني كه تو براي هميشه رفتي فقط 6 سال فاصله است قلبم آتيش ميگيره كه چطور قدر لحظات با تو بودن رو ندونستم.)<:
زندگي يك فرصت كوتاه با هم بودنه اي كاش قبل از اينكه بفهميم چقدر دير شده قدر همديگه رو بدونيم.اي كاش بدونيم وقتي داريم لحظات خوشي رو با عزيزامون طي ميكنيم امكان داره در فاصله خيلي كوتاهي شايد كمتر از چند روز همه اون لحظه ها به خاطره و حسرت تبديل بشه.براي من اين فاصله به اندازه 3 روز بود،شب سه شنبه اي كه با حامد جانم رفته بوديم بيرون و كلي از سياست وموسيقي گپ زديم و خنديديم تا بعد از ظهر جمعه اي كه بدن سرد حامد كه مثل اين بود كه به يك خواب سبك رفته رو توي عسالخانه ديدم و فقط اه و حسرت و گريه هام از داداش گلم موند.
 غم حامد بعد از اين همه روز براي خانوادمون نه تنها سبك نشده كه به نظر ميرسه حالا نبودنش بيشتر به چشم مياد.
خدايا خودت صبر تحمل داغ عزيزان رو به همه انسانها بده ........
آمين

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

سراب رد پای تو

سراب رد پاي تو
كجاي جاده پيدا شد
كجا دستاتو گم كردم
كه پايان من اينجا شد
کجای قصه خوابیدی
که من تو گریه بیدارم
که هرشب هرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر میکنم هستی

تو آهنگ سکوت تو
به دنبال یک تسکینم
صدایی تو جهانم نیست
فقط تصویر میبینم
یک حسی از تو در من هست
که میدونم تورو دارم
واسه برگشتنت هر شب
درارو باز میزارم

سراب رد پاي تو
كجاي جاده پيدا شد
كجا دستاتو گم كردم
كه پايان من اينجا شد
کجای قصه خوابیدی
که من تو گریه بیدارم
که هرشب هرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر میکنم هستی
http://marlboro.blogfa.com  منبع:
دیشب با این اهنگ غمهای عالم به دلم نشست .


حامد جان جات خیلی خالیه.


۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

بابا و مامان

امروز دوباره دلتنگی وحشتناکی همه وجودم رو گرفته.دلتنگی برای نگات،صدات برای خنده هات دعواهات .سرکار بغض لعنتی همه وجودم رو گرفت.نمیدونم چی شد اما سریع فرار کردم به سمت طبقه پایین.رفتم تو دستشویی و جلوی آیینه اونقدر گریه کردم که دیگه نفسم بالانمیومد .نمیدونم شاید به خاطر صحبتی بود که با بابا کردم .حامد جان همه غم تو یک طرف غمی که به دل بابا و مامان گذاشتی و ما باید به جبر زمانه ببینیم یک طرف.اگه خدا اختیار دنیا رو بهم میداد حاضر بودم همه دنیا رو بدم تا فقط چند لحظه ببینمت.
میگن انسان اختیار داره اما وانسان روی دو قسمت که در واقع مهمترین بخشهای زندگیش هستن هیچ اختیاری نداره و باید تن به یک جبر بی رحم بده.اونم تولد و مرگشه.
حامد جان فقط یک چیز ازت میخوام .تو رو خدا یک شب به خواب بابا و مامان بیای تا یک کم دل داغدیدشون اروم بشه.