۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

دلم تنگه

دلم تنگه .....
دلم تنگه......
دلم خیلی برات تنگه برادر جان....حامد جان
میدونی رفتنت با ما چه کرد .بعد از رفتنت کمرم شکست ،شادی از زندگیم رفت.
بدون تو لبخند برام بی معناست.حسرت دیدنت مثل یک پتک هر روز صبح که از خواب بیدار میشم رو سرم کوبیده میشه،انگار میخاد بهم یادآوری کنه که دیگه تورو نمیبینم.
از وقتی پرواز کردی شادی از دل بابا و مامان خواهر و برادرات رفته ،از دنیا بیزارم از رنگ و لعابش از همه چیزش وقتی تو نیستی دنیا چقدر بی ارزشه .وقتی تو بودی ،وقتی باهات حرف میزدیم ،وقتی می خندیدی ،وقتی حتی دعوا میکردیم باز هم شاد بودیم و از اینکه باهمیم .اما حالا ................
خدایا دارم دیوانه میشم.طاقت دوریت رو ندارم داداش جانم .چرا به خوابم نمیای.ازم دلگیری .اشکال نداره حداقل به خواب بابا و مامان بیا.دلشون از دوری تو داره میترکه.چهرشون خسته و غمگینه .حامد جان توکه عاشق بابا و مامان بودی میدونی چه دردیه که غم و غصه رو تو نگاه و صداشون ببینی.میدونی غم رفتنت کمر من و سعید رو شکست.میدونی خواهرت چی میکشه .میدونی چه روزهایی رو داریم میگذرونیم.حالا هر وقت مثل قدیمها بخوایم شش نفری دور هم جمع شیم باید بیایم سر خاکت،میفهمی سر خاک تو.تویی که شادی و نشاط و روحیه خونه بودی حالا برای دیدنت باید بریم بهشت رضا سر خاکت .مگه تو چند سالت بود که این داغ رو دلمون گذاشتی.
داداش جانم.حامد جان.بغض گلوم رو گرفته .امروز به یادت خیلی گریه کردم.پریشب هم با مامان پشت تلفن بازهم به یادت گریه کردیم.
خدایا ،پروردگارا صدام رو میشنوی.من از تو هم گله دارم .خدا جان عزیز ترین کسمون رو ازمون گرفتی.شادی خونمون برای همیشه رفت.
خدایا .دلم میخواد تو بیابون باشم و بلند صدات کنم .خدایا برادرم داداشم پشت و پناه مامان و بابام از پیشمون رفت .
دلم تنگه......
دلم تنگه برادر جان دلم تنگه
شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود
شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود
شب بی تو شب بی من شب دل مرده های تنها بود
شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از ما بود

۱۳۸۹ تیر ۱۷, پنجشنبه

حادثه

بعضی وقتها در زندگی اتفاقاتی میافته که شاید حتی در کابوسهامون هم فکر نمیکردیم که یک چنین اتفاقی برای ماهم بیفته.همیشه عادت داریم فکر کنیم حوادث که هر روز تو سایتها و خبرگزاریها و روزنامه ها و. . . می افته مال دیگرانه.خودم همیشه اینجوری فکر میکردم وقتی خودم از یک تصادف جون سالم به در بردم وقتی پدرم پس از یک سکته و متعاقبش ایست قلبی سالم برگشت خدارا خیلی شکر میکردیم .در واقع فکر میکردیم سرانجام حوادث برامون به خیر میشه.این تصور در واقع تصور تقریبا بیش از 90 درصد مردم دنیاست.اما. . . . . .
وقتی خودت تو دل یکی از این حوادث قرار بگیری میتونی حال دیگران رو بهتر بفهمی.تو این یک سال بعد از انتخابات مادران و پدران و برادران زیادی رو یا دیدیم یا در موردشون مطلبی خوندیم که از داغ پر پر شدن جووناشون مینالیدن و به ظاهر باهاشون سعی میکردیم همدردی کنیم ولی در واقع تا عزیزی رو از دست ندی حال داغ دیده رو نمیفهمی.
امروز 17/4/89 به همراه پدر و مادر و خواهر و برادرم رفتیم سر خاک حامد جان.فردا و پس فردا هم که تعطیل بود و بهشت رضا غوغا .دقیقا 42 روز از رفتن برادری که یک عمر خاطره باهاش داشتم و هنوز احساس میکنم داغش مثل روز اول تازه است میگذره ،نمیدونم چرا تا نزدیک بهشت رضا میشیم سیل اشکام شروع میشه ،باور کردن اینکه برادری که سالها همبازیت بوده رفته به زیر چند خروار خاک از هر زجری در دنیا بدتر و وحشتناکتره.
یک نکته مهم در زندگی داشتن دوست خوبه که یک نعمت بزرگه ،حامد دوستانی داشت که من خودم شخصا به حامد و دوستاش حسودیم میشه .دوستانی که کمتر از من که برادرش هستم اشک نریختن که شاید بیشتر از ما هم ناله کردن و از اون مهمتر مرهمی شدن بر زخم دل پدر و مادرم که با دیدن اونها اندکی روحیشون رو بدست آوردن.به همین خاطر از تمام دوستان حامد جان و بچه های دانشگاه به ویژه آقا وحید و خانوم گلش،آقا فواد عزیز و محسن جان به همراه خواهر محترمش واقعا تشکر میکنم و دست مریزاد میگم الحق دوستی رو برای حامد جان کامل کردین.
الهی به ما لیاقت پیدا کردن درست ترین راه زندگی رو عطا کن.


۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

زندگي

34 روز از رفتنت گذشت.34 روز غم وغصه.نميدونم منو ميبيني يا نه؟دلم خيلي برات تنگ شده.حالا كه رفتي فكر ميكنم زندگي همش يك توهم ،توهم خوشبختي .تو تمام سالهايي كه با هم بوديم از كودكي و نوجواني و جوونيمون كلي لحظات خوب و شيرين با هم داشتيم.خاطرات فوتبال بازي كردن و استخر رفتن نو نوجووني.خاطره هاي مسافرت به روستاي مامان و بابا ،شبهايي كه همه دور هم توخونه خاله يا عمه مينشستيم و ميگفتيم ميخنديديم و خوش بوديم.دوراني كه با هم پلي استيشن بازي ميكرديم و چقدر شاد بوديم و خوشحال...اما تو انقدر ناگهاني رفتي كه حالا فكر ميكنم تمام اون لحظات يك توهم بود و چه توهم كوتاهي.حالا ميفهمم كه كوتاه بودن عمر يعني چي.وقتي فكر ميكنم از زمان سربازيم تا زماني كه تو براي هميشه رفتي فقط 6 سال فاصله است قلبم آتيش ميگيره كه چطور قدر لحظات با تو بودن رو ندونستم.)<:
زندگي يك فرصت كوتاه با هم بودنه اي كاش قبل از اينكه بفهميم چقدر دير شده قدر همديگه رو بدونيم.اي كاش بدونيم وقتي داريم لحظات خوشي رو با عزيزامون طي ميكنيم امكان داره در فاصله خيلي كوتاهي شايد كمتر از چند روز همه اون لحظه ها به خاطره و حسرت تبديل بشه.براي من اين فاصله به اندازه 3 روز بود،شب سه شنبه اي كه با حامد جانم رفته بوديم بيرون و كلي از سياست وموسيقي گپ زديم و خنديديم تا بعد از ظهر جمعه اي كه بدن سرد حامد كه مثل اين بود كه به يك خواب سبك رفته رو توي عسالخانه ديدم و فقط اه و حسرت و گريه هام از داداش گلم موند.
 غم حامد بعد از اين همه روز براي خانوادمون نه تنها سبك نشده كه به نظر ميرسه حالا نبودنش بيشتر به چشم مياد.
خدايا خودت صبر تحمل داغ عزيزان رو به همه انسانها بده ........
آمين

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

سراب رد پای تو

سراب رد پاي تو
كجاي جاده پيدا شد
كجا دستاتو گم كردم
كه پايان من اينجا شد
کجای قصه خوابیدی
که من تو گریه بیدارم
که هرشب هرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر میکنم هستی

تو آهنگ سکوت تو
به دنبال یک تسکینم
صدایی تو جهانم نیست
فقط تصویر میبینم
یک حسی از تو در من هست
که میدونم تورو دارم
واسه برگشتنت هر شب
درارو باز میزارم

سراب رد پاي تو
كجاي جاده پيدا شد
كجا دستاتو گم كردم
كه پايان من اينجا شد
کجای قصه خوابیدی
که من تو گریه بیدارم
که هرشب هرم دستاتو
به آغوشم بدهکارم
تو با دلتنگیای من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر میکنم هستی
http://marlboro.blogfa.com  منبع:
دیشب با این اهنگ غمهای عالم به دلم نشست .


حامد جان جات خیلی خالیه.


۱۳۸۹ خرداد ۲۵, سه‌شنبه

بابا و مامان

امروز دوباره دلتنگی وحشتناکی همه وجودم رو گرفته.دلتنگی برای نگات،صدات برای خنده هات دعواهات .سرکار بغض لعنتی همه وجودم رو گرفت.نمیدونم چی شد اما سریع فرار کردم به سمت طبقه پایین.رفتم تو دستشویی و جلوی آیینه اونقدر گریه کردم که دیگه نفسم بالانمیومد .نمیدونم شاید به خاطر صحبتی بود که با بابا کردم .حامد جان همه غم تو یک طرف غمی که به دل بابا و مامان گذاشتی و ما باید به جبر زمانه ببینیم یک طرف.اگه خدا اختیار دنیا رو بهم میداد حاضر بودم همه دنیا رو بدم تا فقط چند لحظه ببینمت.
میگن انسان اختیار داره اما وانسان روی دو قسمت که در واقع مهمترین بخشهای زندگیش هستن هیچ اختیاری نداره و باید تن به یک جبر بی رحم بده.اونم تولد و مرگشه.
حامد جان فقط یک چیز ازت میخوام .تو رو خدا یک شب به خواب بابا و مامان بیای تا یک کم دل داغدیدشون اروم بشه.

۱۳۸۹ خرداد ۲۳, یکشنبه

دوبیتی

گل داد ولی بهار نفرینش کرد

بیهودگی زمانه غمگینش کرد

می خواست کمی صفا به باغش بدهد

این رسم زمانه بود گلچینش کرد

منبع :http://www.ghabesokoot.blogfa.com/post-9.aspx

۱۳۸۹ خرداد ۲۰, پنجشنبه

خواهرم

حامد جان 
ای دست تو سازنده دل های بزرگ
ای عشق نوازنده دلهای بزرگ

من منتظرم تورا که تشريف غمت

داغی است برازنده دلهای بزرگ

شعر از زنده یاد سید حسن حسینی

از طرف خواهر همیشه داغدارت سحر

۱۳۸۹ خرداد ۱۹, چهارشنبه

برادر جان

همیشه اهنگها و صدای داریوش رو دوست داشتی این هم متن ترانه
اهنگی از داریوش عزیز تقدیم به روح بلند و آزادت حامد جان:

برادر جان

برادر جان نمیدونی چه دلتنگم
برادر جان نمیدونی چه غمگینم
نمیدونی . نمیدونی . برادر جان
گرفتار کدوم طلسم و نفرینم
نمی دونی چه سخته در به در بودن
مثل طوفان همیشه در سفر بودن
برادر جان . برادر جان . نمیدونی
چه تلخه وارث درد پدر بودن
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم تنگه از این روزهای بی امید
از این شبگردیهای خسته و مایوس
از این تکرار بیهوده دلم تنگه
همیشه یک غم و یک درد و یک کابوس
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه
دلم خوش نیست . غمگینم برادر جان
از این تکرار بی رویا و بی لبخند
چه تنهایی غمگینی . که غیر از من
همه خوشبخت و عاشق . عاشق و خرسند
به فردا دلخوشم . شاید که با فردا
طلوع خوب خوشبختی من باشه

شبو با رنج تنهایی من سر کن
شاید فردا روز عاشق شدن باشه
دلم تنگه برادر جان
برادر جان دلم تنگه

دلتنگی


حامد جان
دوباره دلتنگت شدم 13 روزه که رفتی اما حتی یک شب هم به خوابم نیومدی

عکست توی گوشی رو نگاه کردم و دوباره بغض ،دوباره اشک و دوباره دلتنگی
بیست و دوم خرداد نزدیکه مگه نمیخواستی بری راهپیمایی،مگه با دوستات قرار نبود بری تهران
مگه به همه نمیگفتی ازادی نزدیکه
پس چرا صبر نکردی تا باهم ازادی روببینیم
راستی جدیدا یک عده دیگه از جوونا رو اعدام کردن ،چرا نیمیای اطلاع رسانی کنی ،نمیای ایمیل کنی مگه نمیگفتی برای اینکه جلوی اعدام هموطنامون رو بگیریم باید همه باهم متحد بشیم و خبر رسانی کنیم .
پس حالا کی مرگ ناباورانه تورو اطلاع بده ،تو که ارزوت بود تو راه ازادی کشورت جونت رو بدی ،چرا صبر نکردی تا 22 خرداد
خیلی دلتنگتم خیلی....
برادر همیشه داغدارت وحید.

۱۳۸۹ خرداد ۱۸, سه‌شنبه

پرواز حامد


داغ داغ است ولی داغ برادر.....
خدایا عظمتت رو شکر
بزرگیت رو شکر
برادر عزیزیز تر از جونم رو بردی بازم شکر
برادرم هم صورت زیبا داشت و هم سیرت زیبا
حامد عاشق آزادی بود
قلبش از غم هموطناش به درد مییومد
روز پنجشنبه ساعت 1 و 7 دقیقه ظهر 1389/3/6 توی ماشینیکه برای کمک خرج درسش باهاش تو آژانس کار میکرد .ناباورانه ایست قلبی کرد و در حالی که یک ماه از آغاز 25 سالگیش میگذشت به دنیای ابدیت پا گذاشت.خدایا هنوز صحنه ای که رسیدم بیمارستان تو ذهنمه تا اخرین لحظه امید داشتم
اما... وقتی مادرم که رو زمین افتاده بود،برادم که مظلومانه اشک میریخت ،پدرم که قامتش خمیده شده بود رو دیدم باور کردم که مصیبتی سرمون اومده که در خواب هم نمیدیدیم.
نمیدونم تویی که داری این مطلب رو میخونی برادر داری یا نه اما اگر داری قدرش رو بدون و حتما بهش بگو که چقدر دوستش داری چون بیشترین چیزی که قلبم رو میسوزونه حرفهایی که بهش نگفتم،ارزوهایی که براش داشتم
نگفتم چقدر دوستش دارم
ارزو داشتم برای عروسیش خیلی کارها بکنم اما کارهای تحویل جنازش رو دوشم افتاد