امروز دوباره دلتنگی وحشتناکی همه وجودم رو گرفته.دلتنگی برای نگات،صدات برای خنده هات دعواهات .سرکار بغض لعنتی همه وجودم رو گرفت.نمیدونم چی شد اما سریع فرار کردم به سمت طبقه پایین.رفتم تو دستشویی و جلوی آیینه اونقدر گریه کردم که دیگه نفسم بالانمیومد .نمیدونم شاید به خاطر صحبتی بود که با بابا کردم .حامد جان همه غم تو یک طرف غمی که به دل بابا و مامان گذاشتی و ما باید به جبر زمانه ببینیم یک طرف.اگه خدا اختیار دنیا رو بهم میداد حاضر بودم همه دنیا رو بدم تا فقط چند لحظه ببینمت.
میگن انسان اختیار داره اما وانسان روی دو قسمت که در واقع مهمترین بخشهای زندگیش هستن هیچ اختیاری نداره و باید تن به یک جبر بی رحم بده.اونم تولد و مرگشه.
حامد جان فقط یک چیز ازت میخوام .تو رو خدا یک شب به خواب بابا و مامان بیای تا یک کم دل داغدیدشون اروم بشه.
میگن انسان اختیار داره اما وانسان روی دو قسمت که در واقع مهمترین بخشهای زندگیش هستن هیچ اختیاری نداره و باید تن به یک جبر بی رحم بده.اونم تولد و مرگشه.
حامد جان فقط یک چیز ازت میخوام .تو رو خدا یک شب به خواب بابا و مامان بیای تا یک کم دل داغدیدشون اروم بشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر